در بررسي موسيقي سيستان و بلوچستان عنوان شد 
شجريان: موسيقي بلوچ يكي از تاثيرگذارترين موسيقيهاي اقوام است
خبرگزاري فارس: محمدرضا شجريان در همايش بررسي موسيقي سيستان و بلوچستان و بزرگداشت مولا كمال خان هوت گفت:موسيقي بلوچستان بي شك يكي از تاثيرگذارترين موسيقيهاي اقوام است.
زارش خبرنگار موسيقي فارس، در همايش بررسي موسيقي سيستان و بلوچستان و بزرگداشت مولا كمال خان هوت كه شب گذشته در تالار آسمان فرهنگستان هنر با حضور محمدرضا شجريان، محمدرضا درويشي، ايرج نعيمايي، احمد مسجد جامعي و تني چند از پژوهشگران بلوچ برگزار شد، ابتدا گروه موسيقي بلوچستان به اجراي برنامه پرداخت و سپس محمدرضا شجريان با اشاره به تنوع موسيقي ايران گفت: موسيقي ايران زمين تركيبي متنوع و غني از مجموعه نغمهها و آواهايي است كه گوشه گوشه اين ديار ساخته و پرداخته شده است و موسيقي بلوچ بي شك يكي از تاثيرگذارترين موسيقي اقوام است.
وي در خصوص مولاكمال خان هوت افزود: ما از هنرمندان ارزشمندي چون مولا كمال خان هوت غفلت كردهايم و نقش بيبديل آنها را در شكوفايي فرهنگ اين سرزمين فراموش كردهايم. ناديده گرفتن نقش مهم مولا كمال خانها محروم كردن موسيقي و فرهنگ ايراني از سرچشمه آنهاست. من معتقدم كه هيچگاه نبايد ايران را تنها معادل فرهنگ اين و يا آن گروه در نظر گرفت. آنچه به اين مجموعه زيبايي و غنا ميبخشد تنوع بينظير و بيمانند اين سرزمين است كه بيشك تنوع موسيقي اقوام يكي از آنهاست.
![]()
وي ادامه داد: من به عنوان كسي كه سالها زندگي خويش را در عرصه فرهنگ گذراندهام نميتوانم از اين غفلتها بيمناك نباشم. كافي است نگاهي به نقاط مختلف كشور بياندازيم تا دريابيم كه تنوع لباس، تنوع زبان و تنوع موسيقي و آداب و رسوم مانند آن در حال از دست رفتن است.
استاد آواز ايران در ادامه بيان داشت: كاش دستگاههاي مختلف فرهنگي كه بودجههاي بسيار در اختيار دارند اين ميراث فرهنگي را به عهده بگيرند تا از اين طريق فرزندان ما با فرهنگ متنوع ايران زمين بيش از پيش آشنا شوند.
شجريان در پايان صحبتهاي خود گفت: از همين جا از تمام نهادهايي كه قدرت و توان مالي براي پرداختن به اين امر مهم را دارند تقاضا ميكنم تا دير نشده فكري براي ماندگاري اين آثار كهن بكنند.
در ادامه اين مراسم صحبتهايي نيز در خصوص پيوندهاي قومي بلوچ، انسانشناسي بلوچ و غيره توسط پژوهشگران اين زمينه انجام شد و سپس محمدرضا درويشي پژوهشگر موسيقي گفت: استاد كمال خان هوت بزرگترين خواننده و موسيقيدان به معناي واقعي كلمه نه تنها در بلوچستان بلكه در سراسر ايران است. موسيقي بلوچستان مهم است البته نه اينكه بخواهيم از لحاظ كمي و كيفي، ويژگي فرهنگي مختلف ارزشگذاري كنيم كه البته در اين مورد قابل بحث است. سرزمين پهناور بلوچستان تنوع شگفتي در حجم رپرتوار موسيقي، سازها و مقامهاي مختلف دارد.
وي افزود: ملا كمال خان خوانندهاي است كه از نظر تسلط و حنجره و تكنيكهاي آوازي نه تنها در بلوچستان بلكه در مقايسه با شيوهها و سبكهاي آوازي فرهنگ و اقوام ايراني بيهمتاست. خصوصيات ديگر اين موسيقيدان ارتباط قوي او با ادبيات در پيوند تنگاتنگ با زبان بلوچ است كه هم محتواي موسيقي آوازي و هم محتواي موسيقي سازي در اين خطه اهميت دارد.
اين پژوهشگر بيان داشت: ملا كمال خان هوت مسلطترين خواننده معاصر است كه به نوعي ميراث دار نواميس فرهنگي يك منطقه است. كه اين خصوصيات فقط در آداب، رفتار و منش اين هنرمند نهفته است. در واقع كمال خان به اين دليل مهم است كه راوي تمدن و فرهنگ موسيقي بلوچستان است.
درويشي در خاتمه خاطرنشان كرد: من به مسوولين هشدار ميدهم كه تا اين مرد زنده است و كار از كار نگذشته اقدام به جمعآوري آثار اين هنرمند بكنند كه اگر اين آثار تا زمان حيات اين استاد جمعآوري نشود مسئوليت بر دوش كساني است كه غفلت كردهاند.
مراسم بررسي موسيقي سيستان و بلوچستان و بزرگداشت ملا كمال خان هوت با اجراي برنامه توسط هنرمندان اين منطقه در تالار آسمان به كار خود پايان داد.
انتهاي پيام/ز
منابع:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8607260142
نمايشگاه آثار نيما پتگر در تهران
گاو آدم
نقد قاسم امیری از داستان گاو آدم
اثر جمشید صفاریان
نگارش قصه هایی چون مکافات ، مامی سپیده ، خاصه، مرگ مگسها و گاو آدم مبین آن است که جمشید صفاریان، مالک ذهنیت خویش میباشد و نه آیینه ی تمام نمای واقعیتهای تازه و باژگونه، در جهان بیداد صفاریان در قصه های (مرگ مگسها) و (گاو آدم ) هیچ نگاه خوشی به تمدن و لبخند آلوده و پیروزمندانه به نوع آدمی ندارد. و نیز به جهل مگسانی که بر سفره ی ابتذال و شیرینی دل آشوبش، خلق الساعه فرود می آیند. پس چه باک اگر در هیات یک عنکبوت هدفمند، شکارچی مگسانی باشد که در یک قصه و تمثیل، نماد و انتشار ویروس ابتذال اند.آری او نیز چون بخشی از فردیت دکتر حاتم در داستان ملکوت (بهرام صادقی) نسبت به جهل و ابتذال، در هر شکل و اندازه ایی حتی به قیمت جان یک شهر، سر مویی سازش نمی کند می گویید آنارشیست؟ آری گیریم با ایده هایی آنارشیستی اما نه از روی فرهنگ لغت رسمی که یک قلم، ناف چنین مسلک آرمانگرایی را به معنای هرج و مرج طلب بریده اند. در این مورد مرجع من، جان شریف تولستوی و کافکای دردمند و ملوان است و آثار عمیقی چون جنگ و صلح یا مسخ و رمان پیچیده ایی بسان قصر که ژوزف کا... در هزار توی آن سرگردان و عاقبت در هم می شکند. این نویسندگان هم در آثارشان به تمدن و بوروکراسی عریض و طویل جهنمی به مثابه ی قربانگاه می نگریستند. لیک اینجا حدیث اقلیم مصرف است و تفکر ارزان، جایی که نویسنده ی محبوب مخلوق اذهان ساده می باشد که سرخوشانه در آخور کاهدان عادات، تنقلات فکری شان را نشخوار می کنند و نویسندگان رسمی اش، گارسون اشتها و عادات ایشان هستند و نوع غیر رسمی اش چون صفاریان با نگارش (مرگ مگسها) و (گاو آدمها) ضمن آنکه خواب خوش ایشان را بر می آشوبد با بهره جویی از شیوه و عنصر خیال می کوشد به امکانات کشف ناشده ای از رئالیسم دست یابد. به نظر می رسد ذهنیت بارآور و سختکوش این نویسنده کارهای جدی و ماندگاری از خود بجای گذارد. جسارت در انتخاب مضامین، قناعت در کلام و پاکیزه نگاری همراه با طبیعت جاندار توصیف هایش ، از ذهنی منظم و کارآمد خبر می دهد. اما زبان توصیف اش انگار از جهان نقاشی به قصه هایش راه یافته است.
صفاریان از لحاظ طنز جدی ( مرگ مگسها) و ساختار شکنی و پیچیده نگاری، به بهرام صادقی نزدیک و از جهت دوری اش از رمانتیسم متداول و استتار خودش در قصه، همدوش غلام حسین ساعدی ست، بی آنکه هیچ یک از این دو باشد. امتیاز نویسنده در آن است که با ذهنی فارغ از هر سبک و سیاقی دست به قلم می برد. قصه گاو آدم و طبیعت عاطفی آن به ملودی حزن انگیزی ماننده است که در شبی بیدادگرانه در جان آدمی می ریزد. قصه ایی تراژدیک که در این سوی جهان، مسخ و ستیز با سرنوشت محتوم را به نمایش می گذارد. به قولی جهان پیرامونی که آدمیانش نه کار هستند و نه سرمایه، در این عرصه ذهن نویسنده محتوی حقایق دهشتناکی ست: در شرق سودازده از آدم تا حیوان شدن راهی نیست، آن هم در مناسبات مخدوش تولیدی و انسانی که عاطفه محض جانشین خرد می شود و حس جایگزین شناخت مضمون و فضای قهقرایی (گاو آدم) عزاداران بیل ساعدی را در ذهن تداعی می کند که می تواند ناشی از جهانگردی مشترک دو نویسنده باشد.
با این تفاوت که ساعدی در قصه گاو یک نوع تسلیم و مسلخ یک سویه را به نمایش می گذارد و صفاریان به شکلی دو سویه هم مسخ را نشان میدهد و هم با آن یا با تقدیر قهر آمیز می جنگد. قصه گاو آدم از یک طرف حقایق تلخ روزگار خودش را بیان میکند و از خود آگاه دردمند نویسنده مایه گرفته و هم سهمی از ناخودآگاه فرهیخته و جمعی او، از این رو فکر میکنم هرچقدر پیرامون قصه هایی از این دست بنویسی باز ناگفته های زمین می ماند، راز ماندگاری کارهایی چون بوف کور و ملکوت تا حدودی ناشی از همین ناگفته هاست. قصه راستین با مضمون و محتوا و تکنیک و قالبش از ذهن نویسنده در کالبد واژگان به عینیت در می آید یعنی به شکل طبیعی یک زایمان. قصه گاو آدم ، فقر مادی و بحران معنوی را یک جا به نمایش می گذارد، آن هم با شگرد و تکنیکی که به راستی از دل متن برآمده، آغاز قصه یا فعل (چراغ انگلیسی را گذاشت روی زمین. دوقلوهای مرده قد کشیدند و سایه آدم کشیده شد تا بیخ دیوار).
1- منظق توصیف حکم میکند که نویسنده نخست فضای طویله را روشن نماید تا خواننده به طور طبیعی در روشنایی لرزان فانوس دوقلوهای مرده و سایه (فاعل) مرد را تماشا کند. توصیف زنده نویسنده با قد کشیدن سایه آدم تا بیخ دیوار حرکت می کند. صفاریان در اینجا از آن پیش که بگوید نمایش میدهد.
2- نویسنده با قناعت در کلام به خواننده نشان میدهد که این آدم (نه حسین نه مشهدی حسین، که با نام واقعی و با مسمای خودش) آمده به گاوش که در حال زایمان است سر بزند ولی با زایمان مرگ روبرو می شود وبا جسد دوقلوهای مرده.
3- در آغاز چراغ انگلیسی یک ابزار طبیعی است که فضای طویله را روشن می کند اما در پایان قصه خواننده متوجه می شود که این ابزار طبیعی می تواند یک ابزار نمادین نیز باشد که قصه با آن شروع و با خاموشی اش در تاریکی مرگزایی پایان می گیرد.
قناعت در کلام به ابهام قصه می افزاید (دو چشم درشت از حدقه بیرون زده توی چشمهای آدم دیده می شد حس کرد کله اش مثل کله گاو شده است ) نویسنده بجای توصیف مستقیم ،آیینه ای برابر خواننده می گذارد تا وی درد و آلام مرگزای حیوان را در دو سوی چشمهای آدم، مشاهده نماید و نیز حس ادم به گاو آدم را که آغاز دور افکنی ست. گاو آدم به اعتراض ناگفته سم پای راستش را محکم چند بار به زمین می کوبد دوقلوی مرده اش را لیس میزند و آهسته با پوزه به پهلویشان ضربه میزند انگار نمی خواهد مرگ آنها را باور کند. آنگاه به آدم خیره می شود و با لحن گاوی و کشداری سر می دهد: نه... جالب آنکه در کشاکش این مسخ در آدم، حالت تسلیم گونه ایی نمایان است و در گاو آدم ستیز با سرنوشت، در این حال هر دو مکمل یکد یگراند (هیکل تیره آدم خم شده و گونه های برجسته گاو آدم را میان کف دستانش گرفته و به سفیدی پیشانیش بوسه زد، آهی کشید و برگشت خمیده پشت در حالی که دست هایش را روی سرش گذاشته بود پریشان حال و آشفته، به طرف دیوار روبه رو رفت و به آن تکیه کرد، بعد گرده اش را پایین کشید و نشست روی پهن کف طویله و پیشانی اش را به سر زانواش چسپاند تا گریه ساز کند. انگار اعتراض گاو آدم به فقدان جهانی نا بخرد و بی عدالتی است که نه آدم به آدم بودنش ایمن دارد نه حیوان، دستی خالی و جانی سرشار از تنهایی، در اینجا اشاره به یک نکته ضروری ست : وجود گاو آدم هرچند به گونه ای نمادین به معنایی فراتر از خود دلالت می ورزد اما برای نویسنده صرفا دستمایه و ابزار جاندار تکنیکی نیست با توجه به اینکه صفاریان گیاه خوار می باشد. به روایت نویسنده نمایشگر ، شانه های آدم به شدت تکان می خورد، احساس می کرد که از پشت چشمان کاو ادم به دنیای اطراف نگاه می کند. هنگامی که به چشمهای درشت او خیره می شد صورت خود گاو آدم را در آن ها می دید. بار اول تعجب کرده بود و زیر لب گفته بود (من تو شدم) شانه هایش می لرزید. در آغاز کله اش مثل کله گاو شده بود و حالا از آن حس فراتر رفته و از پشت چشمهای گاو آدم به اطراف می نگرد یعنی پنداری که به دیدن می انجامد و به هویت بخشی، که در طول قصه کوتاه و جاندار یا عبارت و تصاویر کلی و کنایه دار به موازات آدم و گاو آدم به پیش می رود. بنا بر منطق قصه، ترکیب گاو آدم همانا جمع بستن هویت آدم و گاوی ست که در کشاکش قصه دو موجود مجزایند که حضوری عینی دارند که در پایان قصه با جابجایی پندارگرایانه این دو ، به موجودی یگانه مبدل می شود و مسخ و کمال خودش می رسد اما چرا نویسنده از همان ابتدا حیوان را گاو آدم خوانده و حس و منشی آدم وار، بدو می بخشد. این به طرح و توطئه قصه مربوط می شود و استقلالی است که نویسنده به گاو آدم می دهد که بدون او قصه ممکن نبود ( گاو آدم که مات به او خیره شده بود چانه اش را روی سینه اش به چپ و راست تکان داد و ناگهان نعره ایی دلخراش و سهمگین کشید انگاه خیز برداشت و به طرف آدم حمله کرد و با قدرت کله اش را به دیوار طویله زد، گیج شده بود، زانوهایش کج شده بود و تلو تلو خوران سنگین و با صدایی خفه به زمین افتاد و به طرف دوقلوهایش گردن کشید، بعد چانه اش را به زمین مالید و مات به آنها نگاه کرد. چشمهایش خیس اشک شده بود. اعتراف تلخ و جهان شکن من تو شدم مبین جبر تقدیر و استحاله و مسخی است که آدم ناچار تسلیم آن شده است، جالب آنکه گاو سرش را به چپ و راست تکان می دهد یعنی نه... و به ظاهر به آدم حمله می کند اما در واقع حمله او شوریدن بر سرنوشتی است که آدم تسلیمش می گردد و گاو آدم زیر آن می زند و با ستیزی تا به فرجام و چشم های خیس، کنار گوساله های مردنی اش از پای در می آید. اما از آدم چه کاری ساخته است جز آنکه آهسته و بی رمق بگوید (نمی تانم.کمک کنم نمی تانم) در این قسمت صفاریان با شگرد قرینه سازی لحظه باشکوه هدایت پنداری را خلق و عینیت می بخشد اما وقتی خودش را دید که از فاصله دندانهای بزرگش خونابه بیرون می زند سخت دچار حیرت شد تمام نیرویش را جمع کرد روی چهارپا ایستاده و به زحمت زانوهایش را راست کرد لخته ای خونابه از لب پایینی اش سرازیر شد که دنباله چسبناک آن را در فاصله نزدیک به زمین آویزان نگاه داشت. نجوا کرد: (بدبختی ! بد بختیه!) حال که آدم نمی تواند به گاو آدم کمک کند در جلد او فرو می رود یعنی مسخ کامل و از طرفی، عصیان ناکام او را دنبال می نماید. تصویر دقیق نویسنده از حال و وضع گاو آدم و انتقال آن به آدم بسان مینیاتور دردناکی است که خواننده را در تفکیک و یگانگی این دو دچار شبهه می نماید. باری در این تقدیر مشترک همجان و همشکن می شوند. دو آیینه اند که در هم می تابند. آنکه آدم با ستیز نا به فرجام گاو آدم یگانه می شود و در همان حال با وقوفی مشترک بدبختی ها را هجی و معنا می کند (بدبختی ! بدبختیه !) انگار در اینجا از این واژه معنا زدایی می شود، چه معنای بدبختی به معنای غیر متعارف یعنی، بختی که غالب است و ورق می خورد ( حس کرد که دیوار و سقف به سویش کشیده می شوند، فتیله چراغ انگلیسی، تند تند پلک می زند، وحشتزده به پای عقبی اش فشار آورد و با یک جست پهلوی گاو آدم نشست که شانه هایش می لرزید و از فاصله ی دندانهای بزرگش خونابه بیرون می زد و می خندید. حس درونی او را به خندیدن واداشت. سرش را جلو برد، در نور کم فروغ چراغ انگلیسی شبح خود را در چشم های گاو آدم می دید که می خندید و از فاصله ی دندانها و لبهایش خون بیرون زده بود، ناگهان فتیله ی چراغ انگلیسی، چند بار پیاپی پت پت زد و خاموش شد) گاو آدم از پای در آمده و آدم در جلد او از پای بر می خیزد ولی سرش به دوران می افتد. حالا گاو آدم جست می زند پهلوی گاو آدم دیگر، دو گاو آدم که از فاصله لبهایشان خونابه و خنده می ریزد و چراغ انگلیسی به نشانه ای مرکزی: پت پت، خاموش می شود. شعاع خنده طلایی خورشید روی پوست روستا می درخشید پشت بام در و دیوار و حیاط خانه را جمعیت پر کرده بود صدای ناله و زاری به گوش می رسید عده ایی صف کشیده بودند و آرام و سوگوار دور تابوت و اجساد می چرخیدند و مشت به سینه می کوفتند و هر از گاهی فریاد می زدند خدا... شعاع خنده ی خورشید روی پوست روستا افتاده متقایر و دردناک می نماید انگار یک رشته نامرئی سرنوشت این جماعت جهان پیرامونی را به گام آدم و سرنوشت او پیوند می زند.
منبع:
هفته نامه جوانان امروز، دوشنبه 6 شهریور 1385 شماره 1945